این وبلاگ پر از حرفهاییِ که یه روزی حتما می خونیشون... یه روزی که به تک تک آرزوهامون رسیدیم...
قول داده بودم اینجا سانسور نداشته باشم دیگه :/
برای همین راستش رو می نویسم
دیروز برام روز خوبی نبود. نه اینکه تنها باشم یا کسی برای توبدم کاری نکرده باشه ها، نه واقعا نمی دونم چرا زده بود به سرم. هیچی خوشحالم نمی کرد. دلم برای عطی می سوخت. خیلی داشتم اذیتش می کردم. اشکام بند نمیومد و احساس می کردم تمام دنیا رو سرم خراب شده.
شاید شبیه یه حمله ناگهانی افسردگی!!!
برچسب: نویسنده: پندار کمالی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 10:07